به عصر داستان خوش آمدید

علاقه‌مندی
به عصر داستان خوش آمدید

برگ سبز، آتش می‌گیرد و سرخ می‌شود. داستان همیشه از پاییز آغاز می‌شود. یک روز که از خواب بیدار می‌شوی و بوی پاییز را می‌شنوی. بادِ خزان می‌آید و هوا کمی تیره می‌شود. خورشید دیگر پرده‌دری نمی‌کند و شوری در دل می‌افتد. گرما هنوز هست، اما سیطره‌اش متزلزل است؛ همه می‌دانند که می‌رود، که تمام می‌شود. و چه چیز تراژدیک‌تر از پادشاهی که سقوطش را همه می‌بینند؟ آیا هنوز پادشاه است؟ هنوز…
سبزی و طراوتِ بهار که در تابستان پخته می‌شود، به‌ناگاه آتش می‌گیرد. این آتش، داستان است. و فلسفه‌ی این دنیا، داستان است. داستان، آتشی است در دلِ ثبات. هرچه را عادی و خاموش است می‌سوزاند تا چیز دیگری شود. چرا که هر آنچه ساکن است، بی معنی می شود و برای معنا دادن به دنیا، باید کون و فساد، هستی و نیستی و حرکت شکل بگیرد. سرنوشتِ بشر را با داستان سرشتند و او قربانیِ جذابیتِ داستان شد. آن‌چه می‌خواست، نشد تا داستانی شکل بگیرد. به آن‌که دوست داشت نرسید تا داستان زیباتر شود. عزیزانش را از دست داد و همه‌چیزش بر باد رفت تا داستان به اوج برسد. به پایانی می‌رسد که قابل پیش‌بینی نیست و البته مطابقِ پیشگویی‌هاست تا داستان پایان‌بندی داشته باشد. و در نهایت، اختیار داستان فدای اختیار راوی شد.
داستان، منطق و فلسفه را به بازی می‌گیرد تا زیبایی خلق کند. تناقض ایجاد می‌کند، آتش و یخ را با هم می‌آمیزد، نیک و شر را کنار هم قرار می‌دهد و در هم می‌کوبد تا نتوانشان از هم جدا کرد. آنگاه از آن به انسان می‌خوراند. او با ارائه جزئیات، علم را که به‌دنبالِ کلیات ازلی و ابدی است، به چالش می‌کشد. داستان، هر لحظه را جاودانه می‌کند؛ لحظه‌ای که صورتی بر نرده‌ای تکیه می‌دهد، لبخندی کوتاه زیر آبشار گرم خورشید، و دلی که تکان می‌خورد… و برای عاشق، آن لحظه، یک قانون می شود، یک اصل و مبنا برای زندگی.
یک لحظه من عاشق شدم، دنیا همان یک لحظه بود… همان یک‌لحظه‌ها جمع می‌شوند. لحظه‌ای که دل می‌شکند، لحظه‌ای که دل خون می‌شود. و این جریانِ روزمره‌ی انسان که در حرکتِ دائمی است و اسیرِ فلکِ گردان است، تبدیل می‌شود به فلکِ ثوابت، عالمی که تغییر در آن راه ندارد. همه‌ی جزئیاتِ خود، عالم‌مثل می‌شوند، در یک ظرفِ ابدی و ازلی: ای لحظه ناب ازل…
زندگیِ ما داستان است. از داستان زاده شده‌ایم و داستان‌ها از ما سرچشمه می‌گیرند. هر چیزی داستانی دارد: فلسفه‌، سیاست، انسان، اشیاء، کلمات… و بدونِ داستان، هویت و وجودی در کار نیست. هرچه در داستانی نباشد، هیچ نیست.
۱۹ آبان، داستوری متولد شد، جایی برای زندگی داستان ها. اینجا هر کسی دنیایی از داستان‌ها دارد. «هر روز داستان»، این یک سبکِ زندگی است؛ زندگی‌ای که حقایق را در داستان‌ها دنبال می‌کند. انسان‌ها کاراکترهایی هستند که هرچه متفاوت‌تر و عجیب‌تر، جذاب‌تر. یکسانی و یکنواختی، دشمنِ داستان است. و اگر یک داستان باشی، دیگر دنبالِ چالش‌ها می‌روی از افراد متفاوت استقبال می‌کنی. هر اتفاقی را یک فصلِ جدید می‌بینی. حتی لحظه‌ی حال را هم با جملاتِ ماضی در ذهن مرور می‌کنی و از آن‌ها لذت می‌بری.
سفرِ پیدایشِ داستوری، خود داستانی خواندنی دارد. ما از وسطِ آن واردِ داستان می‌شویم؛ از جایی که چهار نفر راویِ ما می‌شوند: نویسنده، مهندس، فیلسوف و شیدا. و هرکدام را قبیله و گروهی است. داستان‌های ما از این‌به‌بعد و از این‌به‌قبل را روایت خواهند کرد. و ما در روایت‌ها گم خواهیم شد. شاید خودمان را پیدا کنیم…
به فصلِ داستوری، دنیای داستان ها و روایت دنیاها، خوش آمدید.

  • اطلاعات داستان

    • نویسنده:19 95
    • آواتار:فیلسوف
    • ژانر داستان:
    • شخصیت داستان:
  • ماجراهای دیگر این شخصیت‌ها

    • محتوایی در حال حاضر برای نمایش وجود نداره :)
  • داستان‌های مرتبط

    • محتوایی در حال حاضر برای نمایش وجود نداره :)
  • نظرات

    اولین دیدگاه را ثبت کنید